|
چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است!
|
میگن امشب، شب آرزو هاست.
خوش به حال کسانی که آرزو های دست نیافتنی ندارند.
برای کسی که سقفی بالای سرش نیست، چه اهمیتی دارد که زلزله چند ریشتر بیشتر باشد؟

دیشب خواب دیدم که دوتا موجود ترسانک اومدند و می خواستند من رو به زور به جهنم ببرند.
تا خواستم بلند بشم سرم محکم خورد به سقف...
اونوقت بود که فهمیدم یه وجب جا یعنی چقدر...

18 تیر، دانشجو مظلومیت را فریاد کشید.
78
79
80
81
82
83
84
85
86
اگر اجازه می دهید، گرامی باد.
سید محمد خاتمی عزیز چند روز قبل سفری به شیراز داشتند...

تعداد استقبال کنندگان از وی را، از قول منابع خبری ایران بخوانید.
الف) سایت خبری امروز؛ اصلاح طلب. –لینک سایت در سمت چپ وبلاگ-:
"حاضران محلي جمعيت حاضر در مسجد را بيش از ده هزار نفر بر آورد كردند و اين به رغم امكانات بسيار محدودي بود كه برگزار كنندگان در زمينه تبليغات و اجراي مراسم داشتند."
ب) سایت خبری رجا نیوز؛ اصولگرا:
" به گزارش خبرنگار رجانیوز، در حالی که حجم تبلیغات سفر 2روزه خاتمی به شیراز دو برابر سفر استانی رئیس جمهور بود، تنها 5 هزار نفر در مراسم جشن میلاد حضرت زهرا(س) در مسجد فاطمه الزهرا(س) در خیابان زند حضور یافتند"
ج) روزنامه کیهان؛ اصولگرا:
" عليرغم تبليغات وسيعي كه از طريق رسانه هاي محلي و پارچه نوشته هاي خياباني و پوسترهاي متنوع براي شركت «شيرازي ها» در يك همايش متعلق به گروههاي دوم خردادي انجام شده بود و آنان بنا داشتند اين گردهمايي را معيار روي كردن مجدد به جريان موسوم به اصلاح طلبان معرفي كنند! فقط تعدادي كمتر از هزار نفر از جمعيت 5/1ميليون نفري شيراز در اين مراسم شركت كردند.
شما چه فکر می کنید؟!!!
فرافکنی؛ همیشه دوست داریم بدبختی ها را به گردن دیگران بیندازیم. همیشه بهترینیم و ریشه مشکلات دیگرانند.
همیشه منتظریم که کسی کمترین کلمه را بگوید و ما آسمان و زمین را یکی کنیم، که ...
همیشه برای فریاد کشیدن بر سر دیگران دهانمان باز است ولی برای شنیدن حرف های دیگران گوش هایمان بسته.
هیچ وقت روبرو را نمی بینیم و حتی پشت سر را. در خود غرق شده ایم. خود پرست شده ایم. بت پرست شده ایم. خدا نجاتمان دهد.
مُرده ایم و تصور می کنیم زنده ایم. مرده ها را بیشتر دوست داریم پس نمی خواهیم زنده شویم.
امید را گم کرده ایم و آرزو را بر تخت نشانده ایم. سرباز آرزو ایم. سرباز باد، هوس.
دوست داریم همه چیز باشد، نه آنطور که بهتر است. آنطور که ما می خواهیم. حتی اگر بدترین باشد.
فکر می کنیم چون خواست ماست بهترین است چون ما بهترینیم.
هنر نزد ماست. فرهنگ افتخار ماست. بهشت جایگاه ماست. خدا، خدای ماست.
و ما بنده ی خودمانیم. خودمان.
امروز جمعه بود.
ترافیک هم بود.
هوا هم آلوده بود.
بنزین هم سهمیه بندی بود.
پی نوشت: لطفاً برای نشان دادن مزایای سهمیه بندی دنبال دلایل دیگری باشید.
Blessed is your face
Blessed is your name
My beloved
Blessed is your smile
Which makes my soul want to fly
My beloved
All the nights
And all the times
That you cared for me
But I never realised it
And now it’s too late
Forgive me
Now I’m alone filled with so much shame
For all the years I caused you pain
If only I could sleep in your arms again
Mother I’m lost without you
You were the sun that brightened my day
Now who’s going to wipe my tears away
If only I knew what I know today
Mother I’m lost without you
مبارك و خجسته باد چهره ات
مبارک باد نامت
ای عشق من
گرامی باد خنده هایت
که روح مرا به پرواز در می آوری
ای عشق من
در تمام شبها
و در همه زمان
تو همیشه مراقب من بودی
اما من هیچ گاه این را درک نمی کردم
اما حالا خیلی دیر است
من را ببخش
حالا من تنها هستم مملو از شرمندگی و خجالت بسیار
در تمام این سالها من باعث این درد و ناراحتی شدم
اگر تنها یکبار دیگر بشود من روی شانه های تو بخوابم
مادر من بدون تو از بین می روم
تو مانند خورشیدی هستی که به زندگانی من روشنایی می دهی
حالا چه کسی است که اشکهای من را پاک کند
ای کاش می فهمیدم چیزی که باید امروز بفهمم
توقیف شد!
متأسفانه دیگر عادت کرده ایم...

با تشکر از حسن صابری دوست خوب دوران دانشگاه. (وبلاگ حرکت از نو...)

سلام قربون شما برم؛
تکیه کلام ساده اما دوست داشتنی پیرمردی که همیشه شنیدنش لذت بخش بود و گرما بخش.
پیرمردی با روپوشی سورمه ایی ، چکمه ایی سیاه و دلی آبی. چند ماه پیش از دانشکده ی ما رفته بود، به جایی دیگر دنبال نانی برای زندگی.
امروز مهدی گفت که: سوم محرم بود.
همیشه دوست دارم تنها به سینما برم. همانطور که دوست دارم حتی در خانه تنها فیلم ببینم، تنها کتاب بخوانم، تنها موسیقی گوش کنم، تنها روزنامه بخوانم، حتی تنها قدم بزنم. به همین میزان دوست دارم وقتی چیزی می نویسم، تنها باشم و کسی به مانیتور زل نزده باشد (درست فکر کردی این را برای تو نوشتم که به مانیتور زل زده ای، پر رو برو کنار!!!)
امروز یکی از آن وقت ها بود که خودم را برداشتم و برای دیدن رئیسِ کیمیایی به سینما رفتم؛ جدا از نام مسعود کیمیایی، که از علاقه های من است، نام بازیگران محبوبم انگیزه ی قوی ای برای دیدن رئیس بود.
خسرو شکیبایی، امین تارخ، (و با اجازه ی کسانی که ادعای روشنفکری و بزرگ اندیشی دارند) مهناز افشار و دیگران. –نام آنها را که دوست داشتم می گویم-
بگذریم، می خواستم بگویم که احساس کردم رئیس یک فرصت سوزی بود؛ فرصت داستان کیمیایی که با دست خودش و با همراه ستاره ها (اصطلاحی که در تیتراژ فیلم دیده می شود) از دست رفت.
بیشتر نمی گویم چرا که اولاً به گفته بزرگان، مرا هنوز اهلیت گفتن نیست و ای کاش که اهلیت شنیدن باشد. و دوماً شاید فکر شود که در آخر می خواهم به این نتیجه برسم که وقتتان را برای دیدن رئیس هدر ندهید، که اصلاً چنین منظوری ندارم و حتی اگر فرصتی شود دوباره برای دیدن رئیس به سینما خواهم رفت، حداقل برای دیدن تیتراژ آغاز فیلم.
پی نوشت 1: از آدم هایی که فکر می کنند می توانند در هر موضوعی نظر کارشناسی بدهند، و خود را صاحب نظر می دانند، به شدت متنفرم.
پی نوشت 2: به خدا در سالن سینمایی که کمتر از 50 نفر برای تماشای فیلم آمده اند و حدود 80 درصد صندلی ها خالی است؛ نیازی به چراغ قوه برای نشان دادن شماره صندلی به تماشاچی نیست.
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی؟
حسین پناهی
مسیر وبلاگ من به اجبار در حال عوض شدن است. از این موضوع خیلی خوشحال نیستم و حتی می توانم بگویم ناراحتم. اما خُب هر کسی در خلوت و تنهایی هایش می تواند دربارۀ سیاست، زهرا امیر ابراهیمی، سهمیه بندی بنزین، مصافحه آقای خاتمی با زنان ایتالیایی و یا هر چیز دیگر حرف داشته باشد. و من هم جدا از این قاعده نیستم.
قصد توهین ندارم؛
اما مهران مدیری را به یاد دارید و شب های برره، جایی که برره ایی ها به موضوعی اعتراض داشتند و شیشه ی خانه های خودشان را می شکستند.
شاید چون گوش شنوایی برای شنیدن نجواها نیست ما عادت کرده ایم به فریاد.
نمی خواهم بگویم اعتراض نکنید، یا من با سهمیه بندی شدن بنزین موافقم (که البته جای بحث دارد)، یا من خیلی با فرهنگم و دیگران خیلی بی فرهنگ.
اما وقتی ادعای فرهنگ ما گوش فلک را کر کرده، دیگر مشابه این حرکات یعنی...
ببخشید که کمی بیش از حد از مسیر خارج شده ام.
(عکس ها از خبر گزاری دانشجویان ایران، ایسنا)





If you fail to plan, you plan to fail
ساده با تو حرف می زنم
این پرنده ایی که من کشیده ام
چرا نمی پرد؟
این ستاره
سرد و کاغذی است
راد عزیز؛
اگر سخنی از کسی گفته شد ( مسعود ده نمکی) نه دشمنی بود با او و نه هنر او!
هرچند به عنوان یک دانشجو جفای ایشان و همراهان و یارانش را بر دانشجویان بسیار خوانده ام و شنیده ام، و بسیار حرف ها دارم. ولی آن جای خودش و فیلم هم جای خودش.
نمی دانم، برنامه ی عبور شیشه ای را دیده ایی یا نه؟ جایی که مسعود ده نمکی عکس مجید خدمت را از جیبش درآورد و گفت: مجید قصه ی من این است.
دیگر جایی برای این پرسش باقی نمی ماندکه: فیلم بر مبنای تخیل بوده است و یا پایه ایی واقعی داشته است؟.
وقتی که آقای ده نمکی خود را فرمانده ی مجید خدمت می داند و هاشمی را خودش می خواند در فیلم؛
دیگر جایی برای تکذیب باقی نیست.
هرچند امروز آنچه راحت شده برای ما تکذیب است. شاید اشتباه کردن و بعد تکذیب کردن راحت تر از اشتباه نکردن شده است.

اينجا كه ايستادهام، انگار دنياي اطرافم سفيد است و سياه. اينجا در نگاهم سايههايي، سايه به سايه بر هم افتادهاند و من و آنچه ميبينم را غرق در ابهام كرده است.
اينجا لكههاي سياهي بر سفيدي، برشفافيت شيشهوار اصل اصل دنيايم با همه آنچه در آن است، نقش بستهاند و سايههايي در پس ذهن ثبتكنندهام باقي ماندهاند كه انگار همه آن اصل اصل ساده و شفاف، سايهاي بيش نبوده است."
زهرا امیر ابراهیمی را که می شناسیم، اگر به هفت – هشت ماه قبل برگردیم، سخن روز، دختر شوکت بود. گویی ملتی پر از شایعه، احمقانه کمربند همت را محکم کرده بودند برای نابودی کسی که جز زهرۀ شوکت بدی از او ندیده بودند. خاک در چشم حقیقت می پاشیدند، و سرمست از این پیروزی غرور آفرین! آفرین ها یر خود می گفتند.
ملتی پر از ابتذال که شرمگینانه! به دنبال وضوح بیشتر فیلمی موبایل های دوستان را جستجو می کردند.
فرهنگی پر از زرد، در رقابتی نفس گیر، روزی او را راهی بیمارستان می کردند و روز دیگر او را محکوم به اعدام و دیگر روز او را پناهنده و فراری می خواندند.
خودمان را همیشه ملت با فرهنگ و هنر و دوست و انسان و دوست و ... می دانیم.
اما...
همیشه گوش ها بسته و دهان ها باز دم از فرهنگ برتر می زنیم، ولی با کمترین محرکی دهان ها بسته و چشمان حریص باز به دنبال کشف حجاب آبروی دیگری می دویم.
خصایصمان منحصر به فرد و ذکر آنها طولانی است، کار من و امثال من نیست و جایش هم اینجا نیست.
وجدانمان را می کشیم و حتی جنازه اش را انکار می کنیم، و انگار نه انگار.
هدف از این پست، نه واکاوی فرهنگ ایرانی، و نه خود انتقادی است. قصد، ستودن صبر کسی است که بی رحمانه به او تاختیم به قصد باخت هستی او. - هر چند که این تاختن از روی نادانی باشد، که این عذری است بدتر از گناه- و در این مسابقه ی کثیف اگر کسی از روی انصاف، کمی به تفکر دعوت می کرد. رگِ غیرت بی غیرتانِ احمق برآمده می شد که: "تو حامیِ ابتذالی و تقدیس کننده ی مبتذل!!!"
در اینجا نه می خواهم زهرا امیر ابراهیمی را مریم مقدس بخوانم، و نه او را اسطوره بدانم.
بلکه او را انسانی معمولی (شاید کمی بالاتر از معمولی) می دانم که به او ظلم ها رفت و از او صبر ها دیدیم. چگونه از او دلجویی می شود؟
چه پریشان احوال می شود ذهن وقتی بر این گونه رفتار ها متمرکز می شود. رشته سخن پی در پی از کنترل خارج می شود.
نمایشگاه عکسی بر پا بود، از عکس های زهرا امیر ابراهیمی، عکس هایی از سایه نقش بسته بر شیشه، و انصافاً زیبا.
شاید او نه تعریف امروز را می خواهد و نه تخریب دیروز را. اما چه کنیم که روز به روزی به وضوح دیده می شود در میان ما.
دیروز له می کنیم (با گناه و یا بیگناه، اصلاً اهمیتی ندارد. مهم با جهل بودن عمل است که زشت است.) و امروز مقدس می شماریم.
امروز به زبان در ستایشیم و اعلام پشیمانی و در دل، "که ای کاش فیلم نیکی کریمی، و یا هدیه تهرانی هم بیاید" (باور ندارید همین امشب وبلاگی بسازید با تیتر "فیلمی خصوصی نیکی کریمی" و تعداد بازدیدکنندگان امشبتان را ببینید)
نوبت به ما هم خواهد رسید. و آنوقت نباید به زمانه بد گفت. آنوقت خدا بی تقصیر است.
تا فردا...
