تبليغاتX
این است انسان
چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 0:34  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

عیدتان مبارک

چند بت بشکست احمد در جهان

تا که یا رب گوی گشتند اُمتان

 

گر نبودی کوشش احمد تو هم

می پرستیدی چو اجدادت صنم

 

 

زمین ویرانه باد و سرنگون باد آسمان پیر

اگر بینم روزی در جهان، نام محمد نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1:30  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

خار همیشه خوارِ گُل نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 0:41  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 22:19  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

ساعت 10:30 بود که توی صف نون-وایی به عنوان نفر آخر واستاده بودم. ساعت 12 که نوبت به من رسید، چشمم به صندوق صدقات خورد که روش نوشته شده بود: "صدقه عمر را زیاد میکند"

با خودم فکر کردم؛ حتماً برای تلف کردن، توی صف نون-وایی.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:44  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا زنای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 23:17  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

تصمیمش رو گرفت. کاپشن کهنه ش رو پوشید و از خونه زد بیرون. از پله های مترو پائین رفت. جوری که همه بفهمن دستش رو کرد توی کیف یه پیرزن...

حالا خیالش راحته که باباش فقط نون 5 نفر رو می خواد بده؛ حداقل 6 ماهی رو که تو زندونه.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:20  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

شاید تا آخر هفته نباشم. شاید هم تا اول هفته ی بعد. شاید هم تا آخر هفته ی بعد.

نمی دونم تا کی...

شاد باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 9:15  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

بر چهره ندارم ز مسلمانی رنگ

بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ

آن رو سیه، که، باشد از بودن من

دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:28  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

گر مقتدای جاهلی کرده است در دین جاهلی

تو مقتدای کاملی الله مولانا علی

 

شاهم علی مرتضی بعدش حسن نجم سما

خوانم حسین کربلا الله مولانا علی

 

آن آدم آل عبا دانم علی زین العباد

هم باقر و صادق گو الله مولانا علی

 

موسی کاظم هفتمین باشد امام و رهنما

گوید علی موسی الرضا الله مولانا علی

 

سوی تقی آی و نقی در مهر او عهدی بخوان

با عسکری رازی بگو الله مولانا علی

 

مهدی سوار آخرین بر خصم بگشاید کمین

خارج رود زیر زمین الله مولانا علی

 

عیدتان مبارک

من رو هم دعا کنید...
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:43  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

آخه

اما

ببین

اگه

چه طور بگم؟

یه روز

این فرق میکنه

بگم؟

من

تو

نمی دونم باور می کنی

یه لحظه اجازه بده

فکر نکنی که

همه فرصت ها از دست رفت، اینقدر معطل کرد. حالا فقط افسوس...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:21  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

اونایی که تو اتوبوس می خوابن دو دسته اند:

1)      اونایی که خیلی خسته اند.

2)     اونایی که خودشون رو به خواب زدند تا جاشون رو به پیرمرد مریض ندن!!!

تو که توی اتوبوس خوابت نمی بره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:5  توسط ح.شرفی ( امید )  |