تبليغاتX
این است انسان
چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است!

باز هم پاییز؛

مهر و ماه من!

پاییز بی تو مهری ندارد

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 23:4  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

تا قیامت...

فقط یک زلزلۀ بم در مقیاس جهانی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:29  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

ببخشید؛

ممکنه دندونتون رو، از روی گلوی من بردارید؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:48  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

واي به حال زندگان
خوشا به حال مردگان
خوشا به حال آن کس که
نه زنده شد و نه مرد

                                                                                                   ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:56  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

 

بربند دهان از نان کامد شکر روزه

دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه

 

آن شاه دو صد کشور تاجیت نهد بر سر

بربند میان زوتر کامد کمر روزه

 

زین عالم چون سجین بر پر سوی علیین

بستان نظر حق بین، زود از نظر روزه

 

ای نقره ی با حرمت در کوره ی این مدت

آتش کندت خدمت اندر شرر روزه

 

روزه نم زمزم شد در عیسی مریم شد

بر طارم چارم شد او در سفر روزه

 

کو پر زدن مرغان کو پر فلک این جان

این هست پر چینه آن هست پر روزه

 

گر روزه ضرر دارد صد گونه هنر دارد

سودای دگر دارد سودای سر روزه

 

این روزه در این چادر پنهان شده چون دلبر

از چادر او بگذر واجو خبر روزه

 

باریک کند گردن ایمن کند از مردن

تخمه اثر خوردن مستی اثر روزه

 

سی روز در این دریا پا سر کنی و سر پا

تا در رسی ای مولا اندر گهر روزه

 

شیطان همه تدبیرش آن حیله و تزویرش

بشکست همه تیرش پیش سپر روزه

 

روزه کر و فر خود خوشتر زتو برگوید

در بند در گفتن بگشای در روزه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:47  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

خیابان انقلاب را بی هدف بالا و پائین میکردم، در جستجوی کتابی یا نواری موسیقی که نمی دانستم چه خواهد بود. در حین چشم چرانی در قفسه های کتاب فروشی ها نام آشنای "ترنج" توجه را جلب کرد. پوستر تبلیغ CD ترنج، کاری از محسن نامجو.

بله، به نامجو مجوز پخش آثارش داده شد اما وقتی همه شنیده بودند.

سه-چهار هفته پیش مجله شهروند امروز پرونده ایی برای کوچ ستاره (نامجو) تشکیل داده بود.

میشد فهمید که از دلایل رفتن او ندادن مجوز پخش به کارهایش بود. اما بعد از رفتن او گویا این مشکل حل شده و به کارهای او مجوز داده شد.

 

پینوشت: "این که دستات رو روی سر میذارن، اینکه باهات هیچ کاری ندارن، اینکه تو بازیشون راهت نمیدن، اینکه سر به سرت میذارن/ این که زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی/ این که لنگ در هوایی، صبحونت شده سیگار و چایی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:9  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

روزگار غریبی است، در خیابان ها انسانیت را نیمه جان زیر چرخ های پرادو و زانتیا می توان دید. آنقدر یخچال و سینمای خانگی چشمانمان را پر کرده که دیگر جایی برای تماشای انسان نیست. شاید پدری هم باشد که ترجیح بدهد به جای سامانش، سمندی طلایی رنگ داشته باشد تا حداقل بتواند جهزیه ی سارایش را تهیه کند.

روزگار عجیبیست، کارت سوخت به اندازه ی تمام حیاتمان شده. حاضر به مرگیم اما دادن 10 لیتر از بنزینمان به همسایه نه. کارت سوخت جای شرافتمان نشسته، و اینطور بهتر است هروقت تمام شد دولت برایمان شارژ میکند.

روزگار عجیبیست، قصاب با صدا و سیما اختلاف سلیقه دارد. میگوید که آنها از قیمت ها خبر ندارند و در اخبارشان دروغ می گوید. و صدا سیما می گوید که آنها گران فروشند و باید با آنها برخورد شود. اما حیدر فکر میکند که گرانفروشی از دروغگویی بهتر است، حداقل اینطور می تواند مانع شرمندگی مادرش مقابل عمه هایش شود. عمه هایی که تنها دلیل محبت به او و محسن را پدر می دانستند که او هم مُرد.

اینترنت باعث نگرانی دختر فال فروش است؛ نگران اینکه دیگر کسی حافظ را از منقار مرغ عشق نمیگیرد. ناراحت است که دیگر کسی حافظ را با دختر سیاه روی فال فروش نمی خواهد. همه در پی حافظ در سایت های اینترنتی میگردند و او را در کنار عکس دختران ناز ایرانی جستجو می کنند. اما دکتر این حرف ها را نمی فهمد و برای درمان خواهرِ یتیمش پول می خواهد.

روزگار غریبیست، در میوه فروشی سیب ها را سه قسمت کرده اند. درجه یک، درجه دو، درجه سه. حتی انسان بودن هم ضامنی برای خوردن سیب درجه یک نیست. تفاوت بیش از این هاست، بیش از انسانیت. و من در حسرت حضوری از علی (ع) که خرما های خرما فروش را با دستانش در هم آمیخت تا حداقل در خرما فروشی معیار تفاوت اشرافیت نباشد.

....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 14:10  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

روی میز را که نگاه می کنم. صحنه ی وحشتناکی است. فنجان قهوه و شکر پاش خالی. من تمام شکرهایم را فروخته و قهوه خریده ام.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 21:40  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

به امید روزی که در تقویم ها بنویسند:

سالروز ظهور امام زمان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:8  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

و چه خوب است که ما سنگ شویم

خالی از رنگ شویم

گرمی دست یتیم

قوت قلب پریشان شده از جور زمان

بزند خشم نهان، دست یتیم، قلب پریشان شده از جور زمان

بر سر ظلم فراوان جهان

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:15  توسط ح.شرفی ( امید )  | 

دستمال سفید و لکۀ خون...

دکتر ها میگن: سرطان گرفته.

من که چیزی نگرفتم! شاید سرطان من رو گرفته!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:25  توسط ح.شرفی ( امید )  |