|
چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است!
|
چقدر جاهلم من؛ همیشه فکر میکردم کر بودن یک نقص در جسم است. اما حالا فهمیدم که کر بودن یک نقص در روح است. یک عیب دلی است. قلبی است.
ما که چهار تا داریم نمی تونیم جمعش کنیم؛ بیچاره تو که 8 تا داری.

گفت روزي به من خداي بزرگ
نشدي از جهان من خشنود!
اين همه لطف و نعمتي كه مراست
چهرهات را به خندهاي نگشود!
اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد
عشق، اين گوهر جهان وجود
اين بشر، اين ستاره، اين آهو
اين شب و ماه و آسمان كبود!
اين همه ديدي و نياوردي
همچو شيطان، سري به سجده فرود!
در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتي نشنود!
وين زمان هم در آستانه مرگ
بيشكايت نميكني بدرود!
گفتم: آري درست فرمودي
كه درست است هرچه حق فرمود
خوش سراييست اين جهان، ليكن
جان آزادگان در آن فرسود
جاي اينها كه بر شمردي، كاش
در جهان ذرهاي عدالت بود.
چشمانت را بسته ایی و چه بیرحمانه بر تن نحیف عشق تیغ میکشی
بر لب خنده ایی داری و در دل تشویش
و او بر لب خنده ایی و در دل رضایت
اما خدا بغضش را از فرشتگان پنهان میکند
آخرین بار که خدا را دیدم 20 سال پیش بود؛ از روی شیطنت به او گفتم که بیا بازی کنیم؛ قایم باشک را خیلی دوست داشتم؛ گفت: تو که نمی توانی جایی بروی، هر جا بروی تو را راحت پیدا میکنم؛ گفتم: من چشم می بندم تو برو؛ تا 10 شمردم، چشمانم را که باز کردم دیگر او را ندیدم؛ 20 سال است دنبال او می گردم، اما نمی یابم، صدایش را می شنوم، مدام می گوید: بیا، نزدیک تر، نزدیک شدی؛ اما من او را نمی یابم، نمی بینم.
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها ,,,،،، مثل همیشه آخر حرفم را و حرف آخرم را با بغض می خورم ,,,،،، عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم ,,,،،، باشد برای روز مبادا...
چه کسی مسئولیت قتل مرا به عهده خواهد گرفت؟؛ بار این گناه را چه کس به دوش خواهد کشید؟؛ دیگر کاری از دست تو ساخته نیست؛ وقتی خدا نخواهد کاری کند تو که هستی که خود را منجی فرض میکنی؟؛ فقط کناری بنشین و سوختن مرا ببین؛ می توانی درست آن وسط، بین تماشاچیانی که ابتذال حتی از چیپس خوردنشان می بارد بنشینی؛ فقط یک نکته را بدانید که دست همۀ شما به خون من آغشته است. خدا به شما رحم کند!
بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد...
لعنت بر من؛
امسال چند نفر از سرما خواهند مرد؟! خسته شدم از این زندگیِ سگی.

ما همه خوابیم؛ نمی دانم، شاید دردی بزرگ در قفسۀ سینه، شاید یک تصادف وحشتناک در خیابانی خلوت، شاید آوار حاصل از خشم زمین و یا هر چیز دیگر باعث بیداریمان شود.
فقط می دانم، که هر چه خوابمان عمیق تر باشد بیدار شدنمان سخت تر است.
هر کس چیزی برای زنده ماندن دارد.

به نوشته همشهري، آيت الله حسين نوري همداني گفت: كتاب شعر مولوي از نظر ادب و تمثيل قابل استفاده است، ولي در اين كتاب انحرافات بسياري وجود دارد كه با اصول و عقايد ما همخواني ندارد و سبب منحرفشدن جامعه ميشود. او با انتقاد از برگزاري مراسم بزرگداشت مولوي افزود: مولوي بينش درستي نسبت به اهل بيت نداشت و برخي از آثار او از انديشههاي انحرافي سرچشمه گرفته است و مراسمي كه براي وي برپا شد، براي پيامبر و ائمه اطهار برپا نميشود.
به خدا تقصیر من نبود؛ سرعت بالایی هم نداشتم؛ فقط 120 کیلومتر در ساعت!؛ خدایا من رو ببخش؛ نفهمیدم چی شد، از پشت درخت یهو پرید جلو ماشینم.؛
گربۀ احمق.
چه بی معنی است گفتن از کسی که هیچ نمیشناسمش؛ تا چند ماه قبل حتی یک بیت از اشعارش را با دقت نمی خواندم چون معتقد بودم که هیچ وقت از شعر هایش لذت نمی برم. تا روزی کتابی از دوستی سروده ی او، و فهمیدم که می توان از قیصر هم لذت برد.
چه زود دیر شد برای قیصر امین پور.
راه برای رفتن است؛ نه لزوماً برای رسیدن. چه راه ها که برای نرسیدن رفته ام، رفته ایم.
حرف برای گفتن است؛ نه لزوماً شنیدن. چه حرف ها که برای نشنیدن زده ام، زده ایم.
دل برای دادن است؛ نه لزوماً گرفتن. چه دل ها که برای نگرفتن داده ام، داده ایم.
به کوری چشم حسود؛ عید 87 مسافرت خارجه میریم جنوب روسیه (شمال سابق)