|
چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است!
|
WALK YOUR TALK!
پس کِی این سریالِ لعنتی تموم میشه؟!
کاشکی خدا در این نزدیکی نبود. تا برای دیدنش مجبور می شدیم از این نزدیکی، دور شویم.
سلام؛
اول از همه ولادت امام موسی کاظم را تبریک می گویم.
امشب خیلی خسته بودم؛ تصمیم داشتم که پستِ ویژه ولادتِ امشب را فردا بگذارم. اما مسئله ای مصمم کرد مرا، که این کار را امشب انجام دهم.
در خیابان نذر خواهرم را ادا می کردم، و بین مردم شیرینی پخش می کردم. شاید بالای 50 درصد مردم نمی دانستند که امشب، شب تولد است. و حتی تعجب داشتند که در ماه صفر کسی به آنها شیرینی تعارف کند و عید را تبریک بگوید! (شاید باور نکنید شنیدنش را، اما من دیدم)
شاید تقصیرِ من و آنها نیست. شاید از آن طرف بام افتادن معنایش همین است. محرم و صفر را ماه خون دانستن، بدون توجه به این نکته که ولادت دو امام عزیز در صفر است.
چه تربیتی کرده اند این نسل جوان را!
بگذریم...
ادامه مطلب را بخوانید ضرر نمی کنید

3 تا خرسِ یک جور خریده بود، 3 تا شکلات یک شکل؛ بی تعارف هزینۀ یک ماهِ من را داده بود به عمو خرس فروش!
اونوقت نمی دونست، ولنتاینِ نه ولمتاین!
حوّایی که گرفتن یک سیب از دستش، می ارزد به بهشت و تمام نعمت هایش، می تواند وسیلۀ ابلیس برای فریب آدم باشد؟
من که فکر می کنم نمی تواند. شما چه فکر می کنید؟
فکر میکنم –خیلی وقت ها، مثل امشب- که خدا حداقلِ عقلِ ممکن که برای آدم بودن نیاز هست را به من داده. شاید اگر کمتر از این می داد دیگر نام آدم بر من نمی گذاشتند.
بعضی وقت ها که حرفی می خواهم بزنم، و حرفم نمی آید! زانوی پای راستم درد می گیرد، به شدت.
بعضی وقت ها که مطلبی می خوانم، سعی می کنم بی ربط ترین جواب ممکن را به آن بدهم. تا نشان دهم چقدر روشنفکرم.
بعضی وقت ها فکر می کنم عشق یعنی، یک استکان چای با دو حبه قند، و یا مورچه ای که پای سوسکی را با زحمت به لانه اش می برد.
بعضی وقت ها فکر می کنم که اینقدر باید منتظر بمانم تا علف زیرِ پایم سبز شود. تا ثابت کنم که متفاوت اَم.
بعضی وقت ها فکر می کنم که طالقانی همان شریعتی است و بین فروردین و اردیبهشت ماهی تفاوت نیست.
بعضی وقت ها فکر می کنم باید برای همه کارتون خواب ها پرادو خرید تا دیگر مجبور نباشم برای نگاه های حسرت بارشان بغض کنم.
بعضی وقت ها فکر می کنم مردم همه دیوانه اند مگر اینکه خلافش ثابت شود.
بعضی وقت ها فکر می کنم هستی به ما... ، یا ما به هستی...
بعضی وقت ها فکر می کنم توی اتوبوس له شدن همدردی با فقرا است، نه نداشتن پولِ تاکسی.
بعضی وقت ها فکر می کنم چی می شد اگر می شد.
بعضی وقت ها فکر می کنم بی خوابی زیاد هم خیلی خوب نیست، نه تنها نشانی بر عارف بودن نیست که دلیلی بر جهالت است.
بعضی وقت ها فکر می کنم انشاءالله همه چیز درست میشه.
بعضی وقت ها فکر می کنم نیستی ببینی.
بعضی وقت ها فکر می کنم دیگه بسه، شب تون به خیر.
چه اشتیاقی داشتند این ملت انقلابی، برای صلوات فرستادن جلوی ایستگاه های صلواتی.
آقای/خانم گشت ارشاد!
فردا هم چکمه پوشان را در میدان انقلاب بازداشت می کنید؟!
یا اینکه همۀ ما فردا، فرزندان شماییم؟!
فیلم "رُز سرخ" را می دیدم. همین امشب از صدا و سیما پخش شد، شبکۀ دوم. فیلمی دربارۀ جنگ و خانوادۀ یکی از شهدا جنگ.
موضوع نوشتۀ من جنگ نیست. می خوام کوتاه اشاره ای داشته باشم به بی دقتی تهیه کنندگان فیلم های ایرانی.
مسئله این است که در این فیلم، صحنه ای که گویا 2 – 3 سالِ بعد از جنگ را نشان می دهد، مادرِ دختر بچه ای برای دخترش داستانی را تعریف می کند. این داستان برای کسانی که کتاب "چه کسی پنیر من را جابجا کرد" را خوانده اند بسیار آشناست.
مادر چند جمله ای از این کتاب برای کودکش تعریف کرد.
غافل از این نکته که این کتاب در سال 1998 نوشته شده است، و جنگ در سالِ 1987 تمام شده است. 11 سالِ بعد از جنگ!
امروز بهشت زهرا رفتم؛ دنبالِ خدامون می گشتم.
پیدا نکردم. نمی دانم چرا؟.
نبود، یا من آدرس را اشتباه رفتم؟
قبرهایی که برف سه هفته پیش آرام روی آنها نشسته بود. فرقی نمی کرد، پیر و جوان کنار هم خوابیده بودند.
زن و مرد. آنجا غیرت هیچ کس از اینکه مادرش کنار بابای کسی خوابیده به جوش نمی آمد. مقبره های خانوادگی، که انگار برای اولین بار توانسته بودند تمام اعضای یک خانواده را کنار هم جمع کند.
اگر با پاجرو آمده بودی، یا مترو، فرقی نمی کرد. قطعه 70 یا 80 با هم زیاد فاصله ای ندارند.
اول که به دنیا می آییم؛ چه پسرِ تپلی، چه دختر خوشگلی، چه لپایی داره ، وای دماغش با مامانش رفته.
چند روز بعد؛ یا سعیده ایم، یا حمید، یا مریم، یا امید.
یک چشم بهم زدن کافی است تا؛ شادروان شویم، یا جوان ناکام، یا مادری مهربان، یا پدری دلسوز.
ظاهراً دنبالِ قبرِ خاله اش می گشت، دخترِ سانتی مانتال. گفت: شهریار، اسمش چی بود؟!
گفتم:سعید هستی، تا نیمه شب اینجا بمانیم.
گفت: نمی ترسی؟
گفتم: من از زنده ها بیشتر می ترسم، این بنده های خدا اگر کاری از دستشان بر می آمد که نمی مُردند.
نگاهی به شیوه عقلا کرد، دستم را کشید، یعنی بس است، برویم.
دو بسته خرما خریده بودم. یکی برای خودم و یکی برای سعید.
گفتم: اینها را خیرات کنیم بعد می رویم. وقتی فهمید یکی از آنها برای خودش است کلی شرمنده ام شد!.
مادری که بر قبر پسرش زار می زد. به تعارف ما خرمایی برداشت. چشمانِ خیس ما را که دید.
پرسید: خدا رحمتش کنه، تازه فوت کرده؟
گفتم: نه، هنوز جسمش نه.
اما پسر او کمتر از یک هفته بود، که رفته. هنوز از زیر خاکش بوی تعفن نمی آمد. خداحافظی کردیم؛ دعایمان کرد، با بغض. با یک نگاه به چشمانش می شد فهمید که، هرگز از زیر خاک پسر چنین مادری بوی تعفن نخواهد آمد.
سعید گفت: برویم، جمعه ها ارواح از زیر خاک بیرون می آیند تا خیراتی که نصیبشان شده را، برای فرشته ها ببرند. رشوه زندگی بهتر برای هفتۀ بعد، سپر آتشی در طول هفته آینده، تا آنوقت هم خدا بزرگ است.
خودش هم می دانست که ارواح از زیر خاک نمی آیند، و اگر هم بیایند خیری نصیبشان نمی شود. اگر کاری کرده اند، خودشان کرده اند. قبل از مرگشان.
برگشتیم.
دست خالی، خدامون هم نیافته بودیم.
ایستگاه بعد، طالقانی. صدای گویندۀ مترو بود، یعنی وقت خداحافظی است.
برگشت و نگاهی کرد. ترس را از چهره ام تشخیص داد. عرق کرده بودم.
گفت: می ترسی؟
گفتم: من از مرده ها، هم می ترسم. چه رسد به زنده ها...
پژو 405 یگانه سوخت؛ فوری فروشی.
با قابلیت انفجارِ فوری و اشتعالِ سریع، و ضمانت نامه کفن و دفن.
با شمارۀ خودم تماس بگیرید.
این التزام عملیاتی به اسلام یعنی چی؟!
نان را باید به نرخ امروز خورد، یا فردا. نانِ به نرخ دیروز به کسی نمی دهند. این را از برخورد نانوای محله فهمیدم.
نان را به نرخ روز خوردن یک حقیقت است!.
شما نظر دیگری دارید؟!

What we put in is what we get out
- اون گفت من هم گفتم
- اون غلط کرد تو هم روش!
کلاً دسترسی شما امکان پذیر نمی باشد.
گرچه هنوز باورمان نمی شود...
احمد بورقانی، روزنامه نگار اصلاح طلب...
خدایش بیامرزد

عکس قدیمی است
خدا باید با انسان باشد، یا انسان با خدا؟
اگر حرفی برای گفتن داری بگو!
افسانه، افسانه است. حتی اگر قصۀ دیو و پری باشد...
تورم 11% یعنی:
26000 تومانِ پارسال، 42000 تومانِ امسال.
می خواندم در وبلاگ ها که هرکس در حدِّ رفع عطش از بزرگان سخنی نقل میکرد؛ کار زیبایی که مرا به تقلید وا داشت؛ چند قطره ای از دریایِ معرفت را یک کاسه کرده ام. امید که مقبول افتد.
آب دریا را اگر نتوان کشید***هم به قدر تشنگی باید چشید
نوک همۀ مداد هایم شکسته، شما مداد تراش ندارید؟
متنی که در ادامه مطلب می خوانید، از طرف یکی از دوستان برای من E-MAIL شده است. شاید شما هم خوانده باشید، پس لازم نیست دوباره بخوانید.
پرسشی است دربارۀ آینده جهنم! داستانی یا واقعیت بودنش خیلی مهم نیست، کم اهمیت تر از آن زشت و زیبا بودنش، و کم اهمیت تر از آنهم با معنی و بی معنی بودن؛ مهم اینست که چهار تا اسم آشنا و دو تا اسم نا آشنا این پائین نوشته میشه، چهار تا دوست امروز و دو تا دوست فردا.
بیچاره کاهی که در مسیر تندباد است.
گاهی وقت ها هرچقدر "لاگرانژ" بلد باشی؛ هرچقدر "کانتاکر"را جویده باشی؛ هرچقدر...
در کُل استاد باید انصاف داشته باشه.
اِی هوااااا از دست این همه استاد بی انصاف!
آقای لاگرانژ!
دو نکته را باید دربارۀ پست قبلی بگویم:
1) جبرئیل عزیز؛
من که متوجه نشدم این که آیندۀ خوبی را برای من متصور! نیستی به چه علت است، و اینکه کجای مطلب من حکایت از تمسخرِ چهرۀ این بندۀ خدا داشت؟
2) دوست خوبم آقا سامان، اعتقاد داشتند که عکسِ صفحه اول مونتاژِ. باید عرض کنم که منبع این عکس ها سایت خبری REUTERS (رویترز) هستش. یک توضیح مختصر دربارۀ این شخص باید بگم:
اسم ایشون Huang Chuncai هست. و در عکس صفحه اول کنار خواهرشون هستند، قبل از اینکه دومین عمل جراحی برای حذف تومورِ روی صورتشون انجام بشه. ایشون 23 ساله هستند و متولد روستایی دورافتاده در چین. و این اتفاق به دلیلِ یک ناهنجاری ژنتیکی در اعصابشون رخ داده. و اگر اشتباه نکنم عکس ها 5 ژانویه گرفته شده اند. فکر میکنم اکثر دوستان این فرد را با نام مرد فیل نما (و یا همچین اسمهایی میشناسن)، و اونطور که از دوستانم شنیدم، صدا و سیما هم تصاویری از ایشون پخش کرده (کِی رو نمی دونم)
امیدوارم که رویترز با ما شوخی نکرده باشه.
نیاز به وسیلۀ خاصی نیست. با یک آینه هم می توان فهمید چرا باید خدا را شاکر بود.
*اگر با روحیه اِتان، جور نیست. ادامه مطلب را نبینید.

- خسته شدم؛ دلم گرفت. این کنکور لعنتی هم که عقب افتاد. امتحان ها هم که گویی قصد تمامی ندارند. فکر کردم که اگر قرار باشد تا کنکور ننویسم، دوستانم را نخوانم، به ارادت نظری به گفته هایشان نداشته باشم، خواهم پُکید!
دلم برایتان تنگ شده بود؛ برای بهار خانم، برای مهدی خان، برای خط فاصله، برای چکاوک، برای داداش رضا، برای امیر خان، برای رحمانِ گل که فعلاً در غیبت به سر میبره و برای سفیر، برای سپیدار که مدت هاست غایبه، برای همه.
به خدا که تنها دلخوشی ایام گذشته ام، همین دوستان وبلاگیم هستند. چرا خودم را از آنها محروم کنم؟.
- محرم آمد، عاشورا رسید؛ لباس سیاه گویی که با دلِ سیاه کاری را میکند که وایتکس با لباس سیاه. باز ماه خون و شمشیر رسید، تا نشان دهد که عقیده بالاتر است از جان.
" حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود، افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی گفتند" وصف زیبای شریعتی تمام نگفته ها گفته است. بعضی وقت ها کار به جایی می رسد که حرمت سخن در سکوت است؛ مثل همین جا...
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
بِکَسَم مکن حواله که بجز تو کس ندارم
چه کمی درآید آخر بشرابخانۀ تو
اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم

- کم کم در وبلاگ تغیراتی خواهم داشت، برای پربار شدن. برای اینکه ارزش خواندن داشته باشد. چگونه اش را تو ای کمکم کن که می خوانی نوشته ام را و می فهمی حرفم را. (نمونه اش در ادامه مطلب)
- ادامه مطلب را بخوانید؛ کمی از حسین است، که شاید همه می دانیم. اما اگر کسی بخواهد که 5 دقیقه دربارۀ حسین حرف بزنیم در پاسخ می مانیم!!!. اگر تاریخ به صورت معکوس تکرار شود؛ شب عاشورا، قبل از شهادت، یاران حسین بر مظلومیت امروز او در مرکز شیعه جهان، خواهند گریست.
* اگر احساس کنم که این کار و کار های مشابه (اطلاعات مختصر در باره ی ائمه، پیامبران، اندیشمندان، و در کُل انسان های تأثیر گذار در تاریخ و تاریخ ساز) مفید فایده و مورد توجه است. این کار را ادامه خواهم داد.
* لطفاً و حتماً در بارۀ کاستی ها و نواقص راهنمایی کنید دوستتان را. و بی خجالت نظرتان را بدهید.