|
چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است!
|
بعضی وقت ها فکر می کنم چقدر خوشبختم من؛ یادِ متنی افتادم که به گمانم از محمد صالح علا بود. می گفت بالا می روم خوشبختم، پایین می آیم خوشبختم، خوشبختی مثل آدامش چسبیده به کتِ من (البته دقیقاً متن به خاطرم نمانده).
شاید برای شما سؤآل است که چطور یک آدم در این دنیای کثیف اینقدر احساس خوشبختی می کنه.
دیروز یک امانوئل از نزدیک دیدم؛ تا حالا یک امانوئل از نزدیک دیده ای؟ من که ندیده بودم.
دیروز با یک مرسدس E350 تصادف کردم؛ تا حالا چراغ عقب یک مرسدس E350 را خودت تنهاشکسته ای؟ من که نشکسته بودم.
دیروز به یک کولی که گدایی می کردم کمک نکردم، نفرینم کرد؛ تا حالا یک کولی نفرینت کرده است؟ من که تا حالا به این دلیل نفرین نشده بودم.
دیروز خیلی عجله داشتم و اتوبوس هم نمی آمدم، تاکسی در بست گرفتم؛ تا حالا تنها سوار یک تاکسی نشده بودم؛ شما شده بودید؟
دیروز یکی از دوستان از زندان آزاد شد؛ خیلی خوشحال شدم چون تا آنوقت یک زندانی سیاسی از نزدیک ندیده بودم. شما یک زندانی سیاسی از نزدیک دیده اید؟
دیروز موتور سواری کیف دستی مرا دزدید؛ خدای من دیدن یک دزد واقعی از نزدیک چه لذتی داشت.
دیروز با اطمینان جوابِ سؤالِ دوستی را دادم، هر بچۀ دو ساله ای می فهمید که اشتباه جواب دادم. خنده دیگران نشان داد که حسابی ...وز شدم. چقدر خوشحال بود، چون تا حالا اینقدر قشنگ ...وز نشده بود. شما تا حالا ...وز شدید؟
دیروز سوارِ سمند همکلاسیم شدم تا من را از وسط حیاط دانشکده تا درب خروجی برساند، من که تا حالا سوارِ یک سمند نشده بودم. شما تا حالا سوار یک سمند شده اید؟
این همه دلیل برای احساس خوشبختی کافی نیست؟!
تذکر؛ دیروز می تواند هر روزی باشد به جز امروز.